داش فریدصلواتی بصورت جدی با سینما حدود سالهای شصت و شش آشنا شد.
انجمن سینمای جوان
مکانی که سینمای با صداقت را به من شناساند .
آنجا به من آموختند سینما می تواند ابزاری برای آموزش فرهنگ و هنر باشد . می تواند زبانی خاص باشد که به جای لغات تصاویر سخن می گویند .
همیشه سعی می کردیم فیلمنامه هایی بنویسم که از دیالوگ کمتری برخورداری باشد .
معمولا الگویمان فیلمهای #چارلی_چاپلین بود . مخصوصا فیلم عصر جدیدش . به این باور رسیده بودیم که هر چه فیلم دیالوگ کمتری داشته باشد به سینما نزدیک تر است .
ما ایرانیان و یا بهتر بگویم ما شرقیها بیشتر از طریق گوش زندگی کرده ایم ، یا سخنرانی شنیده ایم یا شعر .
غربیها بیشتر از طریق چشمهایشان زندگی کرده وتصویر دیده اند برای همین نقاشی نقش به سزایی در هنر غرب دارد .
دیالوگ در سینمای ایران حرف اول را می زند ، اگر فیلمی تصویر داشت مخاطب جذبش نیم شد .خدا رحمت کند سهراب شهید ثاالث را که همواره کارهایش مورد بی اعتنایی مخاطب قرار می گرفت . چون ما مردم ایران عادت کرده ایم که همیشه از طریق گوشمان حقیقت را بشنویم چون همیشه سخنرانی شنیده ایم .
استادی داشتیم که سر کلاس می گفت :
اگر خواستی سینماگر موفقی باشید همواره سعی کن چیزی را بنمایی و ارائه کنی که ارزش دیدن داشته باشد . اما اگر تلاش داری تماشاگر به یک فهم برسد ، لازم است بدانی روش کار چیست ؟
و چنانچه بخواهی بفمانی، نه آنکه تماشاگر از موضوع فیلم فهمیده باشد ، باز هم چنان فهمی ، فهم مصرفی و القایی است که تو به تماشاچی داده ایی و اینکار درست نیست .
می گفت نباید محبوبیت فیلم به زرق و برق دکورها ،صحنه سازیها و سلبریتیهای انتخاب شده در فیلم باشد . باید احساس واقعی درونیت را بتوانی منتقل کنی .
چقدر آن دوران نام و آثار #عباس_کیارستمی را می شنیدیم .
مخصوصا مشق شب و #خانه_دوست_کجاست
صداقت را در آن فیلمها دیدیم .
چقدر به گوش ما انجمن جوانانی ها فرو کردند که :
یک سینماگر خوب باید خود را اهل فرهنگ مردم خود بداند ، و مقید و پایبند به آن باشد . سینماگر باید الفبای تصویری فرهنگ خود را نیکو فرا بگیرد و نیکو بدارد ، باید آدمهای خوب را بشناسد و دوست بدارد و تا می تواند با آنها دیدار کند و یا اگر در قید حیات نیستند روی آنها مطالعه کند و از زندگی آنها سوژه های ناب حلق کند .
به ما فهمانده بودند که سینماگری که دل و روح را به تفکر نیندازد تاریخ مصرف دارد .
بزرگی که سالهاست به خاطر شرایط جامعه اجازه ساخت فیلم ندارد به من می گفت :
داش فرید ، یک سینماگر و فیلمساز خوب ضروریست که تا بینش کافی در حیطه جامعه و فرهنگ جامعه اش ندارد و به قوائد و اصول انسانی مومن وصادق نباشد اشتباه محض است به تجربه فیلمسازی دست بزند .
سینما برایمان چون سنگی بود که سکوت را می شکند ، همچون گلوله ایی که نبرد را آغاز می کند .
چقدر در آن دوران ، وقتی فیلمهای بد را می دیدیم شهامت این را در وجودمان قلقلک می داد که برای ساختن فیلمهای خوب تلاش کنیم .
کم کم سینما برایمان چون شعر و ادبیات معنا پیدا کرد .
متوجه شدیم که سینما پنجره ایست برای مشاهده قلب ملتها ، بهترین وسیله برای برقراری ارتباط و نیز بهترین وسیله برای گفتن سلام .
به ما فهمانده بودند که اگر می خواهید حرافی و حرف مفت بزنیم جایش سینما نیست . سینما جای اندیشه های تاثیر گذار است .
بزرگی نمی دانم درست یا غلط ، تاکید می کرد که : فیلم را آنگونه بساز که همه خانواده با هم و دور هم فیلمت را تماشا کنند.
اینجا بود که متوجه شدیم که سینما ارزشی ندارد مگر اینکه خدمتی برای جامعه باشد ، سینما وقتی ارزش دارد که عواطف نیکو و احساسات انسانی را در مخاطب تقویت کند .
فهمیدیم که سینما یک جور بیان کردن و ساختن مجدد زندگیست .
خدای من ،چقدر فیلمسازی را دستکم گرفته بودیم .
به یاد دارم در کتابی به نقل از پل کله نقاش معروف خواندم که :
هنرمند در هنر خویش نیروهای آفرننده ی جهان را تقلید می کند،
ببین تا کجا هنرمند مقامش والاست .
آنوقت مگر می شود هر موضوع سخیفی را به خورد انسانها داد ؟
یک فیلمساز متعهد باید عمیقتر از دیگران ببیند ؛ بشنود ،عمیقتر احساس و لمس ودرک و فهم کند و راههای نپیموده و نکوبیده را برود.
همان زمان های انجمن سینما جوان بود که متوجه شدم که :
یک سینما گر واقعی در پرتو نیروهای مروموز فردی است استثنایی با تواناییهای مادر زاد استثنایی .
به این نتیجه رسیدیم که آموزش نیمی از پدید آورنده خلق آثار سینمایی و هنریست ، نیم دیگر باید در ذات فیلمساز باشد .
خدا رحمت کند #هوشنگ_کاوسی را :
تحصیلات آکادمیک در حد دکترای سینمایی داشت ولی یک فیلمساز تاثیر گذار نبود .
به تعبیر #داش_فریدصلواتی ، مصیبت هنر سینما آن روزی خواهد بود که تئوری بر عمل بچربد .
تئوری در آثار هنری به مانند این است که کسی کنار ساحل ایستاده و خیره به دریا است ، تا کنار ساحل ایستاده از همه احوالات دریا آگاه است ولی همینکه به داخل دریا رفت چه شناگر باشد و چه نباشد ، به خود مشغول می شود .
آنکه شناگر است خوشحال به فعالیت شناگری و آنکه بیگانه با شنا در بند جان است که نمیرد .
حکایت یک هنرمند سینماگر واقعی و غیر واقعی در این مثل نهفته است.
گذشت آن دورانی که سینما عبارت بود از سرگرمی که هنرمندان تهیه می کردند برای کسانی که بعد از سیری وقتشا ن را یه دیدن فیلم مشغول دارند .
سینما برایمان اینگونه تعریف شده بود که :
سینما جای فلسفه نشسته است . فیلسوفان گذشته جهان را تفسیر کرده اند و در این دوران سینماگران باید جهان را تغییر دهند.
متاسفانه در این روزگاران همه چیز به یکباره فرو ریخت و تمام باورهای ما نقش بر آب شد.
فیلمسازان می بینند که مردم عامی چه یم خواهند وهمان را می گویند . تنها به دنبال جایی می گردند که مغازه هایشان را آنجا بسازند .
اندیشه ها متاسفانه سطحی شده .
مخاطب عامی برای فیلمساز تعیین تکلیف می کند .
متولیان امر می گویند : مردم خسته شده اند باید سرگرمشان کرد . باید خنداندشان .
گویا دیگر فراموش شده است این دیدگاه که روزگاری باید فیلمسازان خطر میکردند و تجربه های نو می آفریدند و تلاش به فهمیدن می کردند .
کاش باز برمی گشتیم به همان دوران انجمن سینمای جوان .
انجمنی که روزگاری همه تلاشش این بود که فیلمساز واقعی و متعهد تحویل اجتماع که چه عرض کنم به جهانیان معرفی کند .
و حال روزگاری را سپری می کنیم که همه از روی دست هم تقلب می کنند و متوجه نیستند که همه یک غلط را دنبال می کنیم و آن دور شدن از انسانیت است .
کاش فیلسازان ما خودشان می شدند . می شود به هر قیمتی از راههای دیگر هم نان درآورد .
به نظر من در این بین سوءتفاهمی شده
هر چه را که جنبه خاله زنکی و پیش پا افتاده داشته باشد بها داده می شود و هر کاری که درونش از اندیشه پر باشد رد می کنیم .
تا وقتی که نشانه تند فیلم بر طرف مقابل باشد خوب است و همین که فیلم درون خودمان را نشانه گرفت عکس العمل نشان می دهیم .
بسیاری در این جامعه به دنبال واقعیتها هستند ولی واقعیتی که به سودشان باشد .
بیاییم بیش از این مخاطبینمان را به کارهای سخیف عادت ندهیم .
